رنج...

دنیا را بد ساخته اند...
کسی را که تودوست داری تو را دوست نمیدارد...
کسی که تو رادوست دارد تو دوسش نمیداری...
اما کسی که تو دوسش داری و اوهم تو را دوست میدارد...
به رسم وآیین بهم نمیرسند...
و این رنج است...
آرزوی من...
خوابیدن میان دستان تو...
بیدار شدن روبه روی چشمان تو...
دیدن لبخند هر روزه ی تو...
گرفتن دستان گرم تو...
سر بر بازوی تو نهادن...
سرت را به سینه فشردن...
راه رفتن بازو به بازو کنار نگاه تو...
این است تنها آرزوی من , رویای همه ی شبهای من...
مرد و خدا. . .
مردی باخود زمزمه کرد:خدایا بامن حرف بزن.یک سار شروع به خواندن کرد.اما مرد نشنید...
فریاد براورد:خدایابامن حرف بزن.اذرخش دراسمان غرید امامرد گوش نکرد...
مردبه اطراف خودنگاه کردوگفت:خدایا بگذار تورا ببینم..ستاره ای درخشید.اما مردندید...
مردفریادکشید:یک معجزه به من نشان بده.نوزادی متولدشد امامردتوجهی نکرد...
پس مرددر نهایت یاس فریادزد:خدایا مرا لمس کن وبگذار بدانم که اینجا حضورداری..در همین زمان خداوندپایین آمدو مرد رالمس کرد..اما مرد پروانه را بادستش پراند و به راهش ادامه داد...
قهوه عشق...
خیانت..

وقتی دیر رسیدم و با دیگری دیدمت …
فهمیدم که گاهی
“هرگز نرسیدن بهتر از دیر رسیدن است”








غروب شد؛خورشید رفت...