خیلی سخته...

خيلی سخته که بغض داشته باشی اما نخوای کسی بفهمه...
خيلی سخته که بخوای با آب خوردن بغضت رو بفرستی پايين اما
يه دفعه اشک از چشات جاری بشه...
خيلی سخته که وقتی با هزار و يک زحمت سعی کردی خودت رو قانع کنی
که همه چيز فقط يه سو تفاهم بوده تو خيابون با يکی ديگه ببينيش...
خيلی سخته که يه عمر با خيال يه نفر زندگی کنی اما وقتی
فهميد عاشقشی بره و پشت سرشم نگاه نکنه...
خیلی سخته اونیو که تا دیروز میخواستیش حالا فقط راضی به
شنیدن صداش باشی...
خیلی سخته بدونی بهت خیانت کرده ولی وقتی دیدیش نتونی
بهش چیزی بگی وفقط اشکات سرازیر شه تا یه بار دیگه بفهمه هنوزم
دوسش داری...
خیلی سخته با اینکه میدونی دیگه نمیاد بازم منتظرش باشی...
خیلی سخته یکی دیگه ازت بخواد باهاش باشی ولی نتونی
چون حس میکنی هنوزم دوسش داری...
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 1:12 توسط honey
|
غروب شد؛خورشید رفت...